راز سخن

شمارهٔ ۹۵۱

می زد صفیر شوق خزان دیده بلبلی

می زد صفیر شوق خزان دیده بلبلی
می رفت در حقیقت حالش تاملی
گفتا ز سر ناله من آگهی نیافت
جز بلبلی که داد ز کف دامن گلی
با لطف قد و نکهت زلفت نیافتیم
بر طرف جوی سروی و در باغ سنبلی
گشتم چو خاک پست و نکردی چو آفتاب
هرگز ز اوج طارم عزت تنزلی
آمد علاج علت دل بوسه ای ز تو
ای وای اگر کند لب لعلت تعللی
چیزی به جز خیال ز من در میان نماند
تا دارم از میان تو با خود تخیلی
خم گشت پشت طاقت جامی ز بار دل
بیچاره عاشقی که ندارد تحملی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.