راز سخن

شمارهٔ ۹۴۷

ای ز خورشید جمالت ماه را شرمندگی

ای ز خورشید جمالت ماه را شرمندگی
با گدایان تو شاهان در مقام بندگی
پرده از عارض برافکندی که من ماه توام
وه که دارد کوکب طالع بدین فرخندگی
شوکت شاهی متاعی نیست در بازار عشق
نیستی می باید و مسکینی و افکندگی
شد خراب از گریه بسیار چشم من بلی
خانه را آفت رسد چون پر شود بارندگی
جامی از درد فراق و داغ هجران مرده بود
بار دیگر نکهت وصل تو دادش زندگی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.