راز سخن

شمارهٔ ۹۲۸

مرید توام زان که جان را مرادی

مرید توام زان که جان را مرادی
الیک استنادی علیک اعتمادی
عجب دلفروزی عجب خانه سوزی
که صد خان و مان را به آتش نهادی
عجب کینه جویی عجب تندخویی
که جان دادم از عشق و دادم ندادی
به داد تو نازم وداد تو ورزم
که سلطان دادی و شاه ودادی
چو در کعبه رویت نبینم چه حاصل
ز طی بیابان و قطع بوادی
جمال تو نادیده جان داد جامی
زهی ناامیدی زهی نامرادی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.