راز سخن

شمارهٔ ۹۰۵

جانا چه شد که چنگ جفا ساز کرده ای

جانا چه شد که چنگ جفا ساز کرده ای
ناسازیی چو بخت من آغاز کرده ای
دل را به دام طره طرار بسته ای
جان را شکار غمزه غماز کرده ای
هرگز نکرده ای به نیاز من التفات
ور زانکه کرده ای ز سر ناز کرده ای
مدهوشوار در قدمت سرفکنده ایم
ما را به عشوه مست و سرانداز کرده ای
صد مرده بیش زنده شده ست از لبت چه عیب
گر چون مسیح دعوی اعجاز کرده ای
خون خورده ام بسی چو صراحی که یک دمم
در بزم وصل خویش سرافراز کرده ای
جامی روایح نفست داده بوی گل
هر جا چو غنچه دفتر خود باز کرده ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.