راز سخن

شمارهٔ ۸۹۰

برفت آن ماه و ما را در دل از وی صد هوس مانده

برفت آن ماه و ما را در دل از وی صد هوس مانده
غم هجران او با جان شیرین هم نفس مانده
مران تند ای عماری دار لیلی حسبة لله
که با صد بار دل بیچاره مجنون بازپس مانده
به امیدی که آید آن مه محمل نشین روزی
جهانی چشم بر ره گوش بر بانگ جرس مانده
چو زد اکنون گل رعنا به عشرت خیمه بر صحرا
چه غم گر بلبل شیدا گرفتار قفس مانده
بده گو داد من آن ماه و بنگر ملک بس شاهان
که نی فریادخواه آنجا و نی فریادرس مانده
هوس دارم که سایم چشم و رخ بر آستان او
مرا از بخت بی فرمان همین یک ملتمس مانده
به کویش چون ننالد همچو مرغان چمن جامی
کزان گلشن گل و شمشاد رفته خار و خس مانده

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.