شمارهٔ ۸۶۷
شدم ز مدرسه و خانقاه بیگانه
شدم ز مدرسه و خانقاه بیگانه
سر نیاز من و آستان میخانه
صدای ذکر ریایی نمی دهد ذوقی
خوشا نوای نی و نعره های مستانه
ز شیخ شهر چه می پرسی و محاسن او
که شرح آن نتواند به صد زبان شانه
کجاست ساقی پیمان شکن که بفروشیم
متاع توبه و تقوا به یک دو پیمانه
ز عشق گوی که افسانه ای ازین خوشتر
نگفته اند درین گنبد پر افسانه
بسوز بال و پر سعی تا بیاسیایی
به پای شمع دل افروز خود چو پروانه
ز تن پرست مجو سر اهل دل جامی
که نیست هر صدفی جای در یکدانه
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.