راز سخن

شمارهٔ ۸۶۶

منم امروز و اشک دانه دانه

منم امروز و اشک دانه دانه
که رفت از چشمم آن در یگانه
نجوید دل به جز آن عارض و خال
ندارد چاره مرغ از آب و دانه
ز بس افسانه عشق تو خواندم
میان عاشقان گشتم فسانه
سرود عشق هم با عاشقان گوی
چه داند زاهد خشک این ترانه
اگر چه سرو را بالا بلند است
نماید پیش قد او میانه
مگو آن شوخ را طفل است و نادان
که داند بهر بوسی صد بهانه
حدیث بوسه تا کی جامی این بس
که می بوسی به خدمت آستانه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.