راز سخن

شمارهٔ ۸۵۷

آن شوخ رسید اینک و خلقی به نظاره

آن شوخ رسید اینک و خلقی به نظاره
چون نیست مرا طاقت نظاره چه چاره
هر کس به سر راه رود بهر تماشا
مسکین من حیران کنم از راه کناره
خواهم که دوم پیش عنانش چو غلامان
هر جا که رسد پیش من آن ماه سواره
چو ماتمیان چند کنم نوحه در آن کوی
رخساره خراشیده و پیراهن پاره
بی خوابی ما را اگر آن شوخ نداند
ای کاش بپرسی شبی از ماه و ستاره
خواهم که به یک زخم ازو کشته نگردم
باشد که چشم لذت تیغش دو سه باره
نگرفت در آن سنگ دل افسانه جامی
هر چند که خون می شود از وی دل خاره

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.