راز سخن

شمارهٔ ۸۱۲

زهی چشم جهان بین روشن از تو

زهی چشم جهان بین روشن از تو
به چشم ما جهان چون گلشن از تو
مکن گو خانه ام روشن مه پر
که پر ماه است بام و روزن از تو
ز بس در دلیری استاد گشتی
بتان گیرند تعلیم این فن از تو
لبت گر جان ستان بودی چو غمزه
نبردی جان سلامت یک تن از تو
بدرد جیب تا دامن گر افتد
جدا همچون قبا پیراهن تو
زند گل لاف با پیراهنت لیک
ندارد بویی آن تردامن از تو
مگو هر دم چه خواهی جامی از من
که غیر از تو نمی خواهم من از تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.