راز سخن

شمارهٔ ۷۹۹

ز هر سو بدانند و رویت نکو

ز هر سو بدانند و رویت نکو
حماک الله ای دوست من کل سو
به خون جگر می کنم چهره تر
همین است پیش توام آبرو
رسان تیزتر آبی از تیغ خویش
که شد خشکم از آتش دل گلو
اگر کوزه می شکستم چه شد
به جرمانه گیرم به گردن سبو
بگو عاشقم بر فلان گفته ای
ز من این چه لایق بود خود بگو
منم آن گدا بر در میکده
که سازم پر از شی ء لله کدو
به هر جا مهی چون تو منزل نساخت
دل جامی آنجا نیامد فرو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.