راز سخن

شمارهٔ ۵۸۰

من بنده حقیر و تو سلطان محتشم

من بنده حقیر و تو سلطان محتشم
گر در غم تو زار بمیرم تو را چه غم
رنجور گشته ام ز تمنای مقدمت
بهر خدا به پرسش من رنجه کن قدم
بر جانم از تو هر چه رسد جای منت است
گر ناوک جفاست گر خنجر ستم
سرگشتگان بادیه پیمای عشق را
هجر تو ره نمود به سر منزل عدم
شد سینه ام شکاف شکاف از خدنگ آه
وز هر شکاف آتش دل می زند علم
روزی که می نوشت قضا نامه اجل
قتل مرا به تیغ جفای تو زد رقم
عمری ست جرعه خوار سفال سگان توست
جامی که آب خضر ننوشد ز جام جم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.