راز سخن

شمارهٔ ۵۷۳

دیدم تو را و رفت ز دست اختیار دل

دیدم تو را و رفت ز دست اختیار دل
آری ز دست دیده خراب است کار دل
هر نخل آرزو که نشاندم ز قد تو
در باغ جان نداد بری غیر بار دل
ترکی ست چشم مست تو کز ابرو و مژه
تیر و کمان کشیده به قصد شکار دل
دل سوخت ز آتش غم و پیکان به سینه ماند
هم یادگار تیر تو هم یادگار دل
دل دادمت که گر بودش بی قراریی
از جور روزگار شوی غمگسار دل
تو غمگسار ناشده بردی قرار ازو
با تو چنین نبود ز اول قرار دل
جامی به پرده دل خود ساخت جای تو
یعنی درون پرده تویی رازدار دل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.