راز سخن

شمارهٔ ۵۶۸

چشم تو صاد است و سر زلف دال

چشم تو صاد است و سر زلف دال
با خود ازان هر دو مرا صد خیال
خواست مصور که کشد نقش تو
چهره گشادی و کشید انفعال
هست دل سوخته پیش لبت
تشنه لبی بر لب آب زلال
حال من از وصف جمالت نکوست
گفتم و پیش تو نکووصف حال
گر سر ما خاک رهت شد چه باک
باد چنین صد به رهت پایمال
جامی ازان لب سخن آغاز کرد
شد لقبش طوطی شیرین مقال
یافت کمالی سخنش تا گرفت
چاشنیی از سخنان کمال

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.