راز سخن

شمارهٔ ۳۴۴

تا دلم را پا در آن کو بسته شد

تا دلم را پا در آن کو بسته شد
راه رفتارم ز هر سو بسته شد
ناقه عزم جهان پیمای را
بر سر آن کوی زانو بسته شد
بهر چشم بد دل من پر دعا
همچو تعویذش به بازو بسته شد
آن میان آمد چو مویم در خیال
رشته جانم به آن مو بسته شد
شیشه دل را به فکر قامتش
در درون صد نخل دلجو بسته شد
چشم من ناید به هم شبها مگر
نوک مژگانم به ابرو بسته شد
از سخن جامی چه لافد کش زبان
پیش آن لعل سخنگو بسته شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.