شمارهٔ ۳۱۶
از بس که چشم دارم کان مه ز در درآید
از بس که چشم دارم کان مه ز در درآید
از جا جهم چو ناگه آواز در برآید
ریزم سرشک گلگون از زخمه مغنی
آری روان شود خون بر رگ چو نشتر آید
گرمم ز آتش دل زانسان که گر درین تب
پهلو نهم به بستر دودم ز بستر آید
آن کامدن به کویت کرد اختیار یک ره
بی اختیار گشته صد بار دیگر آید
بالین خواب راحت سازم بر آستانت
شبها ز پاسبانم سنگی که بر سر آید
از اوج ناز کم ده دامن به کس که بر کف
هر چند گل خوش آید بر بار خوشتر آید
هست آن دهان نشانی از آب خضر کز وی
لب تشنه باز گردد گر خود سکندر آید
بی لعل تو نشانی باشد ز اشک جامی
خون کز دل صراحی در چشم ساغر آید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.