راز سخن

شمارهٔ ۵۷

فروغ روی تو خورشید و مه بس است مرا

فروغ روی تو خورشید و مه بس است مرا
جبینت آینه صبحگه بس است مرا
مرا چه حد که شود ابروی تو محرابم
نشان نعل سمندت به ره بس است مرا
چه غم که شاخ امل غنچه مراد نداد
دلم که بسته ز خون ته به ته بس است مرا
حجاب شد سر زلف سیاه پیش رخت
همین علامت بخت سیه بس است مرا
به عشق کهنه که نو شد اگر گنه کارم
خط عذار تو عذر گفته بس است مرا
نگویمت گه و بیگه دلم نگه می دار
گهی ز چشم خوشت یک نگه بس است مرا
کنم به باده چو جامی دلالت صوفی
همین معامله در خانقه بس است مرا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.