راز سخن

شمارهٔ ۲۴

شد سحر قاید اقبال من شیدا را

شد سحر قاید اقبال من شیدا را
آتش انس من جانب طور نارا
ای خوش آن آتش رخشنده کز آیینه صبح
می برد شعله آن رنگ شب یلدا را
گر نیابم ز سر کوی تو در کعبه نشان
از مژه دجله بغداد کنم بطحا را
نکهت عنبر سارا همه عالم بگرفت
تا صبا شانه زد آن طره عنبرسا را
طوطی ناطقه را قوت حدیث لب توست
به حدیثی بگشا آن لب شکرخا را
بس که رفتند شهیدان غمت سوی عدم
لاله ها غرقه به خون می دمد آن صحرا را
جامی از عرض سخن چیست ندانم غرضت
چون درین عهد کسی کم خرد این کالا را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.