شمارهٔ ۱۵ - بالش زر
روزش چو شب است و شب، شب اول قبر
روزش چو شب است و شب، شب اول قبر
هرکس که به خانه، زن زشتی دارد
یک روز خوشی به خود نبیند هرگز
کو همسر زشت بد سرشتی دارد
در مزرع دهر با چنین همسر زشت
حقا که عجب زرعی و کشتی دارد
گر سر بنهد به بالش زر گویا
در زیر سرش نپخته خشتی دارد
با همچو زنی اگر شبی روز کند
شک نیست که آزار خنشتی دارد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.