راز سخن

شمارهٔ ۹ - زمان وصال

دیشب به ماه روی تو دیدم حلال را

دیشب به ماه روی تو دیدم حلال را
منت خدای لم یزل لا یزال را
بگشا گره ز بند نقاب و به ماه گو
کاینک ببین جمالم و منما جمال را
گر باغبان، به قامت دلجوت بنگرد
دیگر کنار جو، ننشاند نهال را
زین سان که طرهٔ تو دلم را گرفته است
صیاد با کمند نگیرد غزال را
هر ساعتم ز لعل لبت دل همی کشد
چون تشنه ای که بیند آب زلال را
در آرزوی وصل تو شد خسته پنجه ام
از بس شمرد روز و شب و ماه و سال را
«ترکی» به درد هجر تو گردید مبتلا
نشناخت چون که قدر زمان وصال را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.