راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۷۶

نی‌ام آنکه به جرأت وصف لبت رسدم خم و پیچ عنان ادب

نی‌ام آنکه به جرأت وصف لبت رسدم خم و پیچ عنان ادب
ز تاً‌مل موج گهر زده‌ام در حسن ادا به زبان ادب
ز حقیقت حرمت و پاس حیا به مزاج غرض‌هوسان چه اثر
که‌گرسنهٔ نان طمع نخورد قسم نمک سر خوان ادب
اگرت ز تردد ننگ طلب دل جمع شود سر و برگ غنا
ز غبار کساد متاع هوس نرسی به زیان دکان ادب
قدمت زه دامن شرم نشد که به معنی کعبه نظر فکنی
به طواف در تو رسد همه‌کس چو تو پا نکشی ز مکان ادب
همه عمر‌ به مکتب کسب فنون دل بی‌خبر تو تپید به خون
نشد آنکه رسد دو نفس سبقت ز معلمی همه‌دان ادب
تب و تاب مراتب عجز رسا به چه ناله کند دل خسته ادا
که اگربه قلم ره خط سپرم همه نقطه دمد ز بنان ادب
زترانهٔ حیرت بیدل من به چه نغمه تپد رگ ساز سخن
که تری شکند دم عرض نفس پر و بال خدنگ‌ کمان ادب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.