راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۴

نقاب عارض گلجوش کرده‌ای ما را

نقاب عارض گلجوش کرده‌ای ما را
تو جلوه داری و روپوش‌ کرده‌ای ما را
ز خود تهی‌شدگان‌ گر نه از تو لبریزند
دگر برای چه آغوش‌ کرده‌ای ما را
خراب میکدهٔ عالم خیال توایم
چه مشربی‌! که قدح‌نوش‌ کرده‌ای ما را
نمودِ ذره طلسمِ حضور خورشید است
که‌ گفته است فراموش کرده‌ای ما را؟
ز طبع قطره نَمی جز محیط نتوان‌ یافت
تو می‌تراوی اگر جوش‌ کرده‌ای ما را
به رنگ آتش یاقوت، ما و خاموشی
که حکمِ "خون شو و مخروش‌" کرده‌ای ما را
اگر به ناله نیرزیم‌، رخصتِ آهی
نه‌ایم شعله که خاموش‌ کرده‌ای ما را
چه بارِ کلفتی‌ ای زندگی‌ که همچو حباب
تمام آبله‌بردوش‌ کرده‌ای ما را
چو چشم چشمهٔ خورشید حیرتی داریم
تو ای مژه ز چه خس‌پوش‌ کرده‌ای ما را
نوای پردهٔ خاکیم یک‌قلم بیدل!
کجاست عبرت اگر گوش‌ کرده‌ای ما را؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.