به آدمی نتوان داشتن امید محالکه حرص ، جام وجودش نموده مالامال
شدست مرجع مردم ز جهلشان ، ابلیسشدست پیر خلایق ز حُمقشان ،دجال (۱)
به چشمشان همه شرمی ،چو گَرد بر دریا (۲)به گوششان همه پندی ، چو باد در غربال
نمازشان همه تزویر و زهدشان همه فسقکمالشان همه نُقصان و نَقصشان به کمال
به امر خیر ندارند ذرّهای رغبتبه حفظ مال نورزند اندکی اهمال
برای جیفهٔ دنیا چو کرکسان حریصنشسته بر سر این لاشه میکنند جدال
به صد حیَل بربایند نان ز سفرهٔ همبه صد دغل بنمایند یکدگر اغفال
به وقت کسب منافع دگر نیندیشندکه از فقیر و غنی هست یا حرام و حلال
به باغ جنتشان دعوت ار کنی ، نروندچرا که نیست در آنجا جواز غارت مال
به صد هزار پیمبَر ، بشر شود اصلاح؟زهی تصور باطل ، زهی خیال محال
ملامت از چه کنی مست باده را ، کامروزفقیه شهر بُوَد مست مال و جاه و جلال
به رَخت و نام شبانی فریبمان دادندجماعتی به تَوحُش ، بَتر ز گرگ و شغال
دل از برودت بیداد این زمانه فسردکه آفتاب عدالت گرفته رنگ زوال
کسی به فکر یتیمان و تیرهروزان نیستکه گِرد کردن مالست ، هر که را آمال
ز نکبتی که تمدن در این جهان آوردچه رفت؟راحت و نعمت ،چه ماند؟رنج و ملال
به بالِ علم توان ، سر بر آسمان سائیدچو نیست تزکیه ، دانش وَبال گشت نه بال
ستم به خلق جهان کردی و ندانستی که « دیدهای » ست به دنیا مراقب اعمال
فلک به کام تو ار گشت ، هان! ز ره نرویبترس از آنکه زمانی بگرددش احوال
خراب ، کِی شود این سرزمین ظلم و فسادکه از نظام دو عالم برون رود اخلال
به حکم آنکه بُوَد « آخر الدواء الکَی » (۳)کجاست وعدهٔ ایزد به « سورة الزلزال » (۴)
تو خود به میل خود اینجا نیامدی « سالک »کنون ز جبر زمانه ، به کردگار بنال
سال ۱۳۸۰
***********
۱ - حُمق: بی خردی - نادانی
۲ - وجود گرد بر دریا و یا گردی از دریا بلند شدن : تعبیریست از امری محال
گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک
از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم (مولوی)
۳ - آخرالدواء الکی: آخرین معالجه زخم ، داغ کردن آن است. در طب قدیم ، زخمهای عفونی اگر با داروهای رایج ، بهبود نمییافت ، فلز گداختهای را روی آن میگذاشتند و محل را با حرارت آن فلز ، ضدعفونی میکردند و بعد با خاکستر آن را میپوشاندند. حافظ میفرماید:
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی مِی
علاج کِی کنمت آخرالدواء الکی
۴ - خداوند درسوره زلزال ، وعده تخریب جهان را در صورت فساد آدمی با موحشترین توصیفاتی بیان فرموده است.