راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۹۴ - مؤنس ایام تنهایی من

مؤنس ایام تنهایی منهمدم دوران شیدایی من
ای رفیق حجره و گرمابه‌امشادی از من می‌گریزد من ز غم
روزگار نوجوانی یاد بادفصل سبز زندگانی یاد باد
یاد باد آن کوچه‌های وَسوسهبی‌خیالی‌ها به درس و مدرسه
روزگار مردمان بی‌نقابروزهای فارغ از هر ‌اضطراب
روزهای شیطنت در کوچه باغشب‌نشینی‌هایمان گِرد چراغ
روزهای بی‌خبر از درد و رنجروزهای نرگس و بید و ترنج
روزهای رقص سرخ لاله‌زارتکنوازیّ زلال جویبار
همسراییّ گروه زنجره (۱)مهربانیّ نگاه پنجره
دست و دلبازیّ عطر یاسمن (۲)چشم و همچشمیّ یاس و نسترن
بر درختان چلچراغ سیب‌هاطعم کشمش‌ها درون جیب‌ها
روزهای سِهره و قُمری و سار (۳)روزهای خاطرات بی‌غبار

****

دلخوشی‌ها از طلوع آفتابهمره ما بود تا هنگام خواب
کوچه از شادی ما لبریز بودچارفصل عاشقی پاییز بود
غم نشانیّ دل ما را نداشتدل ، برای غصّه اصلاً جا نداشت
سفره‌مان پُر بود از عشق و امیدتا که کم‌کم نوبت پیری رسید
غفلتی کردیم و آن دوران گذشترفت از کف ، فرصت بی‌بازگشت
فصل پایان کتاب زندگیغمسرودی بود از درماندگی
آنهمه شوری که در سر داشتیمدر کدامین کوچه جا بگذاشتیم؟
ناتوانی ، همره پیری رسیدوقت جان دادن به تأخیری رسید
رنج پیری ، مرگ تدریجی ماستانتهای ره ، چنین ظلمی چراست؟
حاصل از بودن چه بود این سال‌ها؟یک به یک بگذشتن از آمال‌ها (۴)
آرزوهایم همه بر باد رفتدر گُذار زندگی از یاد رفت
نیکختی ، حرف لغوی بیش نیستمن که در عمرم ندانستم که چیست
معنی « قسمت » چنین دریافتمبیش کوشیدم و کمتر یافتم
آنچه از دنیا شنیدم ، وعده بوداندکی بخشید و بسیاری ربود
گر چه گَرد ره هنوزم بر تن‌ستبانگی آید ، موسم برگشتن‌ست
گویی اینجا فرصت اتراق نیست (۵)« فارغ البالی » درین آفاق نیست

****

سهم من از زندگانی ، همچو شمعشد به خلوت سوختن ، از بهر جمع
اشکریزان جان خود را سوختممحفل اطرافیان افروختم (۶)

****

آدمی ، از مهد بازد تا لحَد (۷)نام آن را زندگانی می‌نهد
زندگی ، بازیست پایانش شکستباخت ، هرکس پای این بازی نشست
عمر اگر جاوید بودی ، وای منتا کِی آخر ، غصّهٔ فردای من؟
آنکه او را از بلایا چاره نیستمرگ ، راه چاره‌اش بر زندگیست
گر که نتوان کرد تغییر قضابا فلاکت زیستن آخر چرا؟
وای بر احوال مرغ در قفسمرگ اگر او را نشد فریادرس
مرگ بر هر درد بی‌درمان دواستگاهگاهی مُنجی و مشکل‌گشاست

****

باز امشب ، دل هوای یار داشتاین چنین شبها دلم بسیار داشت
با غم ِ عشقش ، دلم را شاد کردغم نبیند ، خانه‌ام آباد کرد
پا به پایم بُرد در دشت جنونتا دلم از آب و گِل آمد بُرون
هر کجا افتاد ، دست دل گرفت (۸) دست او را تا رسد منزل ، گرفت

****

تشنه‌ای؟ در جستجوی آب باشدلبر از ره می‌رسد ، بی‌تاب باش
در پی دُردانه ، ساحل را مگردکس شکار وال از جویی نکرد (۹)
دُرّ اگر خواهی به دریا می‌زنیدست خالی ، بیستونی می‌کَنی

****

باز هم در عاشقی تأخیر شدوای بر ما ، زندگانی دیر شد
این جهان ، بی عشق ، نکبت‌خانه‌ایستهیچ مرهم بـِه ز درد عشق نیست
عشق بر هر درد بی‌درمان دواست« عشق اصطرلاب اسرار خداست » (۱۰)
ساقی امشب یادی از فرهاد کناز شهیدان محبت یاد کن
از بلای عاشقی پرهیز نیستمرگ ، بیش از عشق ، هول‌انگیز نیست
جان چو شرحی از شب هجران شنیددل ز هول عاشقی بر خود تپید
از چه در دل‌ها دگر سوزی نماندچونکه دیگر ، آتش‌افروزی نماند
درد بی‌درمان ما را کو طبیب؟شوق بی‌پایان ما را کو حبیب؟

****

امشب از پروانه‌ها حَظی ببَرچون نمی‌سوزد چراغت تا سحر
یک دو جامی مانده از من تا جنونساقیا مِی ده و کم کن چند و چون
وقت آن شد تا قلم در خون زنمبوسه‌ای بر تربت مجنون زنم
بشنوید ای عاشقان فتوای منگر گنه باشد گناهش پای من
از عبادت‌ها کدامین خوشتر استسجده بر دامان پاک دلبر است

...................ناتمام

***********

۱ - زَنجره: حشره‌ای است کوچک که شبها آواز طولانی کند - سیرسیرک

۲ - یاسمن: گلی درشت و معطر و به رنگهای سفید یا زرد و یا قرمز.

۳ - سِهره: پرنده‌ای است کوچک و خوش آواز شبیه بلبل.

۳ - سار: پرنده‌ای است سیاه و خوش آواز که خال های سفید دارد.

۴ - آمال: آرزوها - ای خدا از شمس دین تا نگسلی آمال‌ها (مولوی)

۵ - اتراق: توقف و ماندن مسافر در جایی

۶ - محفل افروختن: روشن کردن و رونق دادن آن

۷ - بازد: در حال بازیست - در حال باختن است.

۸ - هر کجا افتاد: هر جا که ممکن شد. هر کجا که پیش آمد. البته فعل « افتاد » می تواند به « دل » در مصرع قبلی نیز بازگردد. در آن صورت معنای مصرع به این شکل خواهد بود: هر کجا که دل ، از پای افتاد [ نا امید شد ] ، « او » دست دل را گرفت.

۹ - وال: نوعی ماهی بزرگ - تا به بحر اندر است وال و نهنگ (فرخی سیستانی)

۱۰ - مصرع از مولویست .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.