یک لطیفه یاد دارم از قدیمکآن شنیدم از لب پیری حکیم
کودنی اندر بیابانی رسیددر زمینش بوتهٔ خاری بدید
چون نگاهی کرد با دقت بر اواز تعجب رفت در فکرت فرو
از چه بُرّان شد نوک این خارهاآمد این تندی و تیزی از کجا؟
گو چه کس نوکهای اینان تیز کرد؟این چنین چنگالشان خونریز کرد!
تیز کِی باشد چنین ، پیکان ِ تیر؟ (۱)میخلد در پا ، چو سوزن در حریر (۲)
این نه صنعت ، بلکه تَردستی بُوَدکار سکـّاک زبردستی بُوَد (۳)
هر که کرده آفرین بر همّتشحبذا بر پشتکار و صنعتش
****
بعد از آن ، کودن به هر جا میرسیدیا که صنعتگر و سکاکی بدید
نقل کردی ماجرای خارهاپرسشی کردی از آنها بارها:
گر کسی سازندهٔ آن خارهاستپس به من گویید دکانش کجاست؟
****
او که کودن بود ، ما که عاقلیم!از چه زین صنعتگریها غافلیم؟
راستی ، صنعتگر عالم ، که است؟هر که را بینی پی این نکته است
کیست آن پیدای ناپیدای ما؟حاضر اما بینشان عنقای ما
از رگِ گردن به ما نزدیکترپس چه میجوییم او را در به در؟
از ریا ، لافی ز عشقش میزنیمبر دروغی جان و دل خوش میکنیم
تا مبادا مهر و لطفش کم شودجایمان هم پیش او محکم شود!
ترس ازو داریم و از فردای خویشتا نگیرد بلکه نعمتهای خویش
ما که او را هیچگه نشناختیمپس چگونه دل به عشقش باختیم؟
این تملق هست و نامش عشق نیستمصلحتبین کِی بداند عشق چیست؟
عشق یعنی آنچه را معشوق خواستعشق یعنی عین تسلیم و رضاست
عشق یعنی گر که بد یا خوب دیدهرچه را از دیدهٔ محبوب دید
عاشقی ، فرمان جانان بُردن استدل به خشنودی او بسپردن است
یک قدم در راه او طی کردهایم؟گوش بر احکام او کِی کردهایم؟
****
دینپژوهان چون گمانی داشتندوَهم خود را چون یقین انگاشتند
گاه ازو سلطان جابر ساختندگاه ازو معشوق صابر ساختند
او شدی سلطان و عرشش بارگاهکس بدان درگاه نتوان بُرد راه
بهر دیدارش شفیعی یافتندای بسا لاطائلاتی بافتند (۴)
تا بیفزایند شأن و قدر اودر مُحاق افتاد آخر ، بدر او (۵)
گر که مویی ، بر کمال افزون کنینقصش افزایی ، غرض وارون کنی
****
عدهای هم با فریب و لافِ علمبا نگاهِ شکّ و منفیبافِ علم
چونکه اندک بَذر علمی کاشتندخرمن ِ کفری از آن برداشتند (۶)
تا که شمع مُردهای افروختندفخر بر خورشید و مه بفروختند
شد چو مجهولی بر آنها آشکارشبههای کردند بر پروردگار
تا به کشفِ کوچکی نایل شدندرهروانی در رهِ باطل شدند
نخوتِ دانش و موهوماتِ دین (۷)شد برای آدمی ، حبلالمتین (۸)
***********
۱ - پیکان: به قسمت نوک فلزی تیر اطلاق میشود.
۲ - خلیدن: فرورفتن چیزی باریک و نوکتیز به بدن یا چیز دیگر
۳ - سکـّاک: آهنگر - چاقو ساز
۴ - لاطائلات: سخنان بیهوده و یاوه
۵ - مُحاق: پوشیده ، سه شب آخر ماه قمری که در آن ماه از چشم ناظر زمینی دیده نمیشود.
۵ - بدر: ماه تمام - ماه شب چهارده
۶ - خرمن: تودهٔ گندم و جو باشد که از کاه پاک کنند.
۶ - برداشت: جمعآوری محصول
۷ - نخوت: خود بزرگبینی
۸ - حبلالمتین: رشتهٔ محکم بنا به توصیهٔ دین ، ریسمان محکم ِ حقیقت ( حبل الله ) که میبایست انسانها به آن چنگ زنند تا موجب تفرقهشان نشود. عامل اتحاد نوع بشر
در اینجا به طعنه به این ریسمان اشاره شده است.