راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۷۱ - ابلهی ، مهمان شد اندر مجلسی

ابلهی ، مهمان شد اندر مجلسیکاندر آن بودند از مردم بسی
جایْ تنگ و میهمانان بی‌شمارپس شدی با دربِ مجلس همجوار
چون به جای خویش گشتی مستقرحلقه‌هایی دید آویزان به در
پس ز روی شیطنت ، چون بچه‌ایحلقه‌ای شد در کفَش بازیچه‌ای
حین ِ بازی ، بندی از انگشت اورفت در آن حلقهٔ آهن ، فرو
حلقه تنگ و عقل ِ ابله ، تنگ‌ترگویی افتادی به انگشتش شرر
آنچنان آماس کردی عضو اوکز جگر آمد بُرونش های و هو
صورتش چون عضو محبوسش ، سیاهعیش ِ مردم شد ز غوغایش ، تباه
بهر چاره ، هر کسی سویی دویدتا که آهنگر به فریادش رسید
این به تسکینش گلاب و قند داددیگری از رأفت او را پند داد
بعدِ اتمام ِ گلاب و قند و پندحاضران هر یک به جای خود شدند
بار دیگر ، ساعتی نگذشته بودروی ابله شد چو انگشتش کبود
نعره‌ای آن‌سان ز سینه برکشیدکز غریوش ، زَهره مجلس درید
اهل ِ مجلس ، سوی او بشتافتندنوبتی دیگر به بندش یافتند
باز هم کردند آهنگر خبرتا گره بگشود یک بار دگر
جای آهنگ و صدای عود و چنگگوش مجلس پر شد از آوای زنگ (۱)
آن یکی کردش شماتت: کای فلاناز چه زحمت می‌دهی بر مردمان؟
بر سرت آمد بلایی بار پیشچون نگیری تجربت از کار خویش؟
گر به کوی یار هم ، مارت گزیددیگر از آن کوی باید پا کشید

****

گفت ابله: پندتان باشد دُرستمن گرفتم عبرت از بار نخست
لیک گفتم تا که یک بار دگربا طمأنینه و صبری بیشتر...
بر سراغ حلقه‌ای دیگر رَوَموامدار سعی و فن خود شوَم
تا که بعد از این یقین حاصل کنمقادرم خود ، رفع این مشکل کنم؟
بلکه با تکیه به استعداد خویشبار دیگر خود رسم بر دادِ خویش
این گمان هم در سر من اوفتاداین یکی شاید کمی باشد گشاد
یا اگر این هم چو قبلی تنگ بودبلکه بتوان بر گشادی‌اش فزود
لاجرم ، شک را به دور انداختمبا جسارت سوی حلقه تاختم!
گر چه از درد و فشارش سوختملیک ، کُلی تجربه اندوختم!

****

کی بگیرد عبرت این نوع ِ بشر؟آدمی ، آدم نخواهد شد دگر (۲)
گر چه طی شد عمر او در آزمونروسفید از آزمون نآمد برون
خود نگیرد عبرت از اعمالِ خویششد مکرر قصّهٔ سوراخ و نیش
گر چه دارد عقل و نیروی تمیز (۳)گه نداند فرق غوره با مویز
چون چراغ از تجربه دارد به چنگاز چه رو پایش مدام آید به سنگ؟
گر چه عزمش راسخ است و یک‌کلام (۴)توبهٔ صبحش‌ نمی‌ماند به شام
تا به تصمیماتِ سُستش پی بَریدداغ‌های پشت دستش بنگرید
آدمی ، دارای عقلی ساده استنام آن را هم خِرَد بنهاده است

***********

۱ - آوای زنگ : مجازا به معنای صدایی که از برخورد دو جسم فلزی بلند می‌شود.

۲ - در ادب فارسی ، لغات «آدمی - آدمیزاد - بنی آدم» به معنای انسان به کار گرفته می‌شد و کلمه «آدم» به شکل خاص ، به اولین انسان (حضرت آدم) اطلاق می‌گردید . امروزه در گفتگوها ، لغت «آدم» را به دو معنای انسان و یا موجودی دارای انسانیت و شعور به کار می‌برند. در این مصرع ، لغت « آدم » به معنای دوم مورد نظر است .

۳ - نیروی تمیز: قدرت تشخیص - هوش و فراست

۴ - یک‌کلام: قطعی - بی‌تردید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.