راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۰۹ - مرد رندی بر لب دریا نشست

مردِ رندی بر لب دریا نشستکاسه‌ای از ماست ، بگرفتی به دست
کَم کَمَک با قاشقی ، آن ماست راکردی اندر آبِ آن دریا ، هَبا (۱)
گاه گاهی آب را هم می‌زدیتا کند صافش ، دمادم می‌زدی
ابلهی گفتش: چه می‌سازی بگو؟گفت: دارم بحر ِ دوغی آرزو!
می‌زنم دوغی به کام تشنگانتا که هر تشنه خورد جامی از آن
هان مخوان دوغش ، بگو رشکِ شرابدر سفیدی و طراوت چون سحاب...

****

مردِ ابله گفتی‌اش: ای با سخا!کاسه‌ای هم کُن ز احسان نذر ما
کس نخواهی یافت از من تشنه‌تراینک اینک بر لب خشکم نگر
رند گفتش: حالیا ساکت نشینچون مهیّا شد ، ببَر خیکی ازین!
ساعتی دیگر که شد وقت درُوبشکه‌ای زین دوغ می‌بخشم به تو!

****

مرد نادان ، از سر خوشباوریکاسه در کف ، محو این افسونگری
عابری می‌کرد از آنجا گذربر بساط مرد افتادش نظر
گفت: این را باش کز یک کاسه ماستدر پیِ اعجاز و سِحر و کیمیاست
مزرع بی‌تخم نتوان کاشتنابلهی باشد چنین پنداشتن (۲)
عقلتان را آب دریا شُسته است؟!یا ز شوق ِ این همه دوغید مست؟
در جوابش رند گفتا ای فقیه (۳)گر مرا بی‌عقل خوانی و سفیه (۴)
این یکی را باش ، خود کاسه بدستچار زانو منتظر بنشسته است
در دل خود کاشته بذر امیدتا شود زین ماست ، این دریا سپید
گول و احمق‌تر ز من او را بخواندر قیاسش ، چون ارسطویم بدان!

****

هست در سَر ، عقل ِ برخی مردمانچون به دریا ، کشتی بی‌بادبان
ای بسا اندر سرای جانشانخود نبودی ، عقل یک شب میهمان
در جهان ، گر احمق و گول آمدنددر عوض ، بی‌باده شنگول آمدند
عقل و سرمستی ، چو آب و آتش استبین که دیوانه ،چه مایه سرخوش است
آدمی ، زآن شرّ « مِی » کردی قبولتا دمی آساید از عقل فضول
عقل گوید: خیز و سودایی بکُنمال دنیا را تمنایی بکُن (۵)
عاقبت‌اندیش و مال‌اندوز باشفکر فردای خود از امروز باش
مال دنیا گر نباشد یاورتیار جانی می‌گریزد از برت
رنج‌ها بردی که گنج اندوختیعمر ذیقیمت در این ره سوختی
در ره عیش و طرب خرجش مکنزر عزیز تُوست ، کم ارجش مکن
حرمت سیم و زرت را بیش دارقدر آن‌ها را چو جان خویش دار
گر ز تو ثروت بماند یادگاربهتر از نامی و یادی و شعار

****

پادشاهِ عقل هر جا خیمه زددر زمینش ، بادِ نکبت می‌وَزَد
دائماً گوید ازین لاطائلات (۶)تا که تشنه بازگردی از فرات (۷)
بسکه او صحبت ز بیش و کم کندعاقبت بزم تو را ماتم کند
آنقَدَر چون و مگر آرد به کارتا ‌شود شربت به کامت ، زهر مار!
از نصیحت‌های او پرهیز کندُرّ پندم را به گوش آویز کن
عقل ، هر جا خیش خود را افکنَد (۸)نخل ِ شادی را ز ریشه برکنَد (۹)

***********

۱ - هبا: هدر دادن - ضایع کردن

۲ - ابلهی: حماقت - نادانی

۳ - فقیه: دانا - دریابنده ( لغتنامه دهخدا)

سعدی هم در حکایت زیر ، این لغت را به همین معنا به کار برده است:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق

که یاران فراموش کردند عشق

.......................

در آن حال پیش آمدم دوستی

از او مانده بر استخوان پوستی

.......................

نگه کرد رنجیده در من فقیه

نگه کردن عالم اندر سفیه

۴ - سفیه: نادان

۵ - تمنّا: درخواست - خواهش

۶ - لاطائلات: حرف‌های بی‌فایده و باطل

۷ - فرات: دریا - آب بسیار گوارا (لغتنامه دهخدا)

۸ - خیش: ابزار به جهت شخم کردن

۹ - نخل: درخت خرما ، در ادب فارسی ، مجازاً به معنای هر نوع درخت آمده است.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.