گربهای در معبدی با راهبانخو گرفت و کرد آنجا آشیان
اهل معبد گربه را وقت دعاتا نلولد در میان دست و پا...
گاه میبستند با یک ریسمانبر ستونی در عبادتگاهشان
در اوایل ، این عمل شد عادتیلیک کمکم یافت رنگ بدعتی
گربه را بستن به هنگام دعاشد ضرورت بهر انجام دعا
عزّت این رسم از بس شد فزونبر وجوبش کس نکردی چند و چون (۱)
سالها بگذشت و اصل ماجراشد دگرگون و برفت از یادها
گربه مُرد و رفت اما این عملهمچنان ماند و به سنّت شد بدل
بهر تکریمش روایت ساختندقصّهها در باب آن پرداختند
تا رسید آنجا که این رسم نوینشد ز آداب دعا و حکم دین
راهبان نسلهای بعد از آنپیش از آغاز عبادت همچنان
گربهای را با دَم و ورد و فسونپای میبستند دور آن ستون
****
ای بس عاداتی که حُرمت یافتندرفته رفته رنگ سنّت یافتند
مُبدعی بگذاشت رسمی در میان (۲)عدهای سینهدَران دنبال آن
بدعتی چون یافت ، ده تَن مشتریچون مرض ساری شود در کشوری (۳)
تُـرّهاتی را یکی باور کند (۴)یک بُز گر گلهای را گر کند (۵)
در نیستان گر بیفتد اخگری (۶)میزند آتش به هر خشک و تری
طبع انسان بر توهّم مایل است (۷)بر خرافه معجزاتی قائل است
چون به موهومات خود دارد یقینبر حقیقت بدگمانست و ظنین
آدمی چون شد اسیر دام وهم (۸)پَرکشد از جان او عنقای فهم (۸)
ای بسا که اعتقاد مردمانبیاساس است و به تقلید و گمان
چشم مردم بر دهان یکدگرهر کسی از دیگری گیرد اثر
شد دلیل ِ باور بیپایهشاناعتقادات در و همسایهشان
برخی از مردم مثال گوسفندهر که پیش افتد به دنبالش روند
این همه آیین و رسم بیاساسشد بنا بر پایه وهم و قیاس
چون که عیبی رایج و معمول گشترفته رفته عادت و مقبول گشت
یک غلط چون بارها تکرار شد قُبح آن پوشیده از ابصار شد
****
آدمی بر عقل و منطق طالب استلیک بر ذاتش تعصب غالب است
گرچه باشد ظاهرا روشن ضمیربر خرافه پایبندست و اسیر
عقل اگر که با تعصب پنجه کرد (۹)بازوی کمزور خود را رنجه کرد
عالِم جاهل درین دنیا بسیستاین جهان ، گلزار پر خار و خسیست
علم و دانش گر بصیرت آوردبایزیدی هر زمان میپرورد (۱۰)
بینش از دانش اگر حاصل شدیپس چرا قحطی صاحبدل شدی؟
حاصل دانش اگر بینش نبودآتشی بینور خوانَش پر ز دود
***********
۱ - وجوب: واجب بودن ، لزوم
۲ - مُبدع: کسی که چیز تازهای بیاورد.
۳ - ساری: واگیردار ، سرایت کننده
۴ - ترّهات: سخنان بیهوده و خرافات
۵ - گَر: کچل - مضمون از مرحوم غلامرضا روحانی ، شاعر طنزسرای توانای معاصر است: ...یک بز گر گله را گر میکند
۶ - اخگر: شراره ، جرقه
۷ - توهّم: خیالبافی ، در فکر چیزهای خیالی و موهومات بودن.
۸ - وهم: چیزهای خیالی و موهومات
۸ - عنقا: سیمرغ
۹ - پنجه کردن: زورآزمایی کردن
با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی
ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما (سعدی)
۱۰ - ابویزید بسطامی ملقب به سلطان العارفین از بزرگترین عارفان و بزرگان اهل تصوف است که بیش از دیگران دارای شهرت و اهمیت بوده و شرح احوال و سخنان او در آثار منظوم عرفانی عطار و مولوی جلوه گر است. وفاتش در سال ۲۳۴ هجری در بسطام اتفاق افتاده است.