شمارهٔ ۵۳۹
گر بگویم به تو ای مه که چه زیبندهٔ نازی
گر بگویم به تو ای مه که چه زیبندهٔ نازی
رخ بر افروزی و از عشوه و نازم بگدازی
گر بدانی که چه خوبست خطت بر ورق گل
یکنفس آینه از پیش نظر دور نسازی
کشته و مرده ی آنم که برعنایی و شوخی
نرگس از سرمه سیه سازی و سنبل بطرازی
آفتابی و منت ذره ی خورشید پرستم
آه اگر بر سرم آیی ز پی بنده نوازی
تا کی از آینه ی همنفسان زنگ زدودن
ما در آب و عرق از رشک و تو در خنده ی نازی
روز کوتاه حیاتم سیه از هجر وز امید
چشم دارم که شب وصل نهد رو به درازی
کشته افتاده فغانی ز کمین ساختن تو
صید در خون جگر غرق و تو مشغول به بازی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.