راز سخن

شمارهٔ ۵۱۰

نه خیال غنچه بندم نه به گل کنم نظاره

نه خیال غنچه بندم نه به گل کنم نظاره
که مرا دلی فگار و جگریست پاره پاره
من و آفتاب رویت که به خلوت سعادت
شرفیست عالمی را ز طلوع آن ستاره
بخدا که در دل من رقم دویی نگنجد
تو بیا که من ز غیرت کنم از میان کناره
بجراحت دل من که نمک زدی حذر کن
که مباد ز آتش آن بگلت رسد شراره
تو بگشت باغ و گلها بکرشمه ی تو حیران
چه رود بجان مردم که برون روی سواره
نکشم سر از جفایت اگرم بتیغ پرسی
ز تو هر چه بر من آید بکشم هزار باره
چکنم اگر نسازم بجفای خار هجران
چو ز آب دیده ی من ندمد گلی چه چاره
همه برگ نا امیدی ز بهار عمر چیدم
که بکام من نگردد فلک ستیزه کاره
ز فسانهٔ فغانی دل کوه رخنه گردد
نفس نیازمندان گذرد ز سنگ خاره

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.