راز سخن

شمارهٔ ۳۸۱

ز رشک همدمانش بس که جوشد هر نفس خونم

ز رشک همدمانش بس که جوشد هر نفس خونم
برند از انجمن هرشب چو شمع کشته بیرونم
اگر همسایهٔ خورشید گردد کوکب بختم
نخواهد در کنار بزم او ره داد گردونم
نسیم کوی لیلی ره چه داند جانب گلخن
خوش آن نکهت که می‌آرد صبا از خاک مجنونم
چنانم در گرفتاری که گر حالم کسی پرسد
نمی‌دانم که چونم تا بگویم در غمش چونم
ز خوبان داد می‌خواهم فغانی مهربانی کو
که سازد کاغذی پیراهن طومار افسونم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.