راز سخن

قالب‌های نو

شمارهٔ ۱ - در رثاء درة المعالی

شد فصل بهار و گُل صلا دادبر چهرۀ خوب خود صفا داد
باد سحری ز آشناییپیغام وفا به آشنا داد
بلبل ز فراق چند ماههباز آمد و شرح ماجرا داد

افسوس که جای تُست خالی

ای خانم درة المعالی

آوخ که بهار ما خزان شدآن روی چو گُل ز ما نهان شد

از چشمۀ چشم ما روان شد

خوناب جگر ز فُرقتِ تودر باغ نصیب ما فَغان شد

بلبل صفت از فراق رویَت

افسوس که جای تُست خالی

ای خانم درة المعالی

گرییم ز درد اشتیاقتسوزیم در آتش فراقت

بینیم ز دوستان چو طاقت

جفت المیم و یار اندوهآییم چو بی تو در وثاقت

گوییم ز روی درد و حسرت

افسوس که جای تست خالی

ای خانم درة المعالی

از ما چه خلاف دیده بودیکاین گونه مفار نمودی

رفتی و ز دست ما ربودی

سر رشتۀ اتحاد ما رادر خاک سیه چرا غنودی

جای تو به روی چشم ما بود

افسوس که جای تست خالی

ای خانم درة المعالی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.