بخش ۳۵۴ - دانش آموختن کوش از پیر
وزآن پس بدان راه دانش نمود
وزآن پس بدان راه دانش نمود
ز دانش دلش روشنایی فزود
به ده سال خواند بیاموختش
روان از نبشتن برافروختش
پزشکی و راز سپهر بلند
بدانست یکسر که چون است و چند
ز نیرنگ و طِلْسَم، وَز افسون دگر
بیاموخت و شد زین همه بهره ور
نمودش همه راه یزدان پاک
دلش کرد از آتش پر از ترس و باک
به فرزانه گفت ای سرافراز مرد
مرا دانش و مهر تو زنده کرد
همانا نبود آن که دیدم شکار
سروش آمد از پرده ی کردگار
مرا اندر آورد با تیرگی
کند دورم از دل همان خیرگی
کنون تا نیاموزم از تو تمام
از ایدر نخواهم گرفتن خرام
همی بود از آن سان چهل سال و پنج
فراوان کشید اندر آن کار رنج
چو بر وی نهان هیچ دانش نماند
جهاندیده فرزانه او را بخواند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.