راز سخن

غزل شمارهٔ ۶۴۲

عشق را فرسوده‌ای باید چو من

عشق را فرسوده‌ای باید چو من
در مشقت بوده‌ای باید چو من
لایق سودای آن جان و جهان
از جهان آسوده‌ای باید چو من
تا غم او را به کار آید مگر
کار غم فرسوده‌ای باید چو من
از برای خوردن حلوای غم
خون دل پالوده‌ای باید چو من
انتظار دیدن آن ماه را
سالها نغنوده‌ای باید چو من
تا ز وصل او به درمانی رسد
درد دل پیموده‌ای باید چو من
اوحدی، راه غم آن دوست را
خاک و خون آلوده‌ای باید چو من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.