غزل شمارهٔ ۳۲۰
چون دو زلفش سر بر آن رخسار گلگون مینهند
چون دو زلفش سر بر آن رخسار گلگون مینهند
آه و اشک من سر اندر کوه و هامون مینهند
از لب چون خون و آن روی چو آتش هر دمی
این دل شوریده را در آتش و خون مینهند
دور بینانی که دیدند آب خیز چشم من
دامنم را چون کنار آب جیحون مینهند
ساقیان مجلس عشق از برای قتل ما
در لب خود نوش و اندر باده افیون مینهند
در دل ما جای دارند این شگرفان روز و شب
گر چه ما را از میان کار بیرون مینهند
مدعی گفت: اوحدی باز آمدست از عشق او
زیر دیگ عشق او خود آتش اکنون مینهند
قصهٔ دلسوز ما قومی که دیدند، ای عجب!
بر دل ما تهمت آسودگی چون مینهند؟
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.