شمارهٔ ۱۳۴۰
میان خلق میخواهم که توسن بر سرم تازی
میان خلق میخواهم که توسن بر سرم تازی
تن فرسودهام در چشم مردم توتیا سازی
حدیث آتش انگیزت چنان سرگرم خویشم کرد
که گویی گر سخن با غیر آتش در من اندازی
طبیب دردمندانی ولی مغروری حسنت
چنان دارد که با بیمار خود هرگز نپردازی
ازین آهستهتر میرو که میتازی سمند آخر
ترا با گو بود بازی حریفان را به سر بازی
دعای عاشقان تعویذ معشوق است از آن اهلی
به عشق خویش مینازد تو گر بر حسن میتازی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.