شمارهٔ ۱۱۹۹
خون شد ز بخت بد جگر لختلخت من
خون شد ز بخت بد جگر لختلخت من
دشمن نکرد آنچه به من کرد بخت من
چندان نسیم عشق تو بنشست در کمین
کآخر چو گل به باد فنا داد رخت من
با من چو کوهکن دل کوه است در فغان
از کار سخت من نه که از جان سخت من
چون من به آب دیده درختی نشاندهام
جز خون دل چه گل بدمد از درخت من
جایی که صد چو تخت سلیمان رود به باد
اهلی ببست تخته تابوت تخت من
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.