راز سخن

شمارهٔ ۱۱۹۶

کی مدعی نهد سر در سجده نکویان

کی مدعی نهد سر در سجده نکویان
از دیو بر نیاید کار فرشته خویان
چون من شهید عشقم خونین کفن برآیم
تا سرخ رو بر آیم پیش سفید رویان
جاییکه آهویان را سودای سنبلی نیست
چون جان من نسوزد از یاد مشک مویان
از شیشه پنبه برکن ساقی بگوش من نه
کآسوده دل نشینم از پند هرزه گویان
با آنکه آفتابی همچون تو در میانست
در ظلمتند و گمراه آب حیات جویان
در کوی میفروشان اهلی درآ که بینی
رندان پاکدیده دامن ز گریه شویان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.