راز سخن

شمارهٔ ۱۰۴۵

شدم بازیچهٔ طفلان که در هرجا که بنشینم

شدم بازیچهٔ طفلان که در هرجا که بنشینم
صد آهوچشم چون مجنون به گرد خویش می‌بینم
شبی خواهم به بزمت آیم آن ساعت که می نوشی
حریفان تو برخیزند و من تا روز بنشینم
نخواهم کس نشیند در رهت کز پا کشد خاری
بهل تا خاک راهت را به مژگان جمله برچینم
به نازم می‌کشی پنهان و گر قصدم کند غیری
نمایی مهربانی‌ها که دشمن میرد از کینم
به نومیدی خوشم اهلی کزین تلخی فرو خوردن
خوش آید دردمندان را حکایت‌های شیرینم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.