شمارهٔ ۱۰۰۶
سنگ جفا بقصد دل زار خستهام
سنگ جفا بقصد دل زار خستهام
مفکن که من ز طالع خود دلشکستهام
خونابه گر شدست سرشگم عجب مدار
داغ درون خویش بآن آب شستهام
ای مرغ نامهبر، ز گزند ایمنی که من
تعویذ چشم زخم ببال تو بستهام
من چون روم ز کوی تو کز چشم خونفشان
خونم گرفته دامن و در خون نشستهام
اهلی اگر چه سوختم از داغ عشق او
تا همچو شمع کشته نگردم نرستهام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.