راز سخن

شمارهٔ ۱۰۰۲

دل با تو بگفتار و زبان با دگرانم

دل با تو بگفتار و زبان با دگرانم
در دیده تو منظور و بمردم نگرانم
دور از توتنم خسته و دل ریش و جگر چاک
مردن به ازین عمر که من میگذرانم
از هجر تو چون رعد که با ابر بهاریست
فریاد زنان گریه کنان جامه درانم
از شوق سفال سگ کوی تو همه عمر
در کوی وفا خاک ره کوزه گرانم
بر گیسوی حورم تنوان بست بز نجیر
زینگونه که من بسته زلف پسرانم
ای پیک صبا سینه چو چاکست در آخوش
با دل خبری گو که من از ببخبرانم
اهلی نظرم بر قد آن سرو بلندست
هر چند فقیرم نه ز کوته نظرانم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.