راز سخن

شمارهٔ ۹۹۳

من که از دور ترا بینم و مدهوش شوم

من که از دور ترا بینم و مدهوش شوم
کی بود طاقت آنم که هم آغوش شوم
گرچه ناز تو مرا جامه تن کرد قبا
کشته ناز تو ای سرو قباپوش شوم
نالم از درد و زین ناله چو سودی نبود
گریه زار کنم آخر و خاموش شوم
بس که شیرینی گفتار تو هوشم بربود
نشوم پند کسی گر همه تن گوش شوم
اینکه چون اهلی دلسوخته نالم زانست
که مبادا ز ضمیر تو فراموش شوم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.