راز سخن

شمارهٔ ۶۰۳

خون شد جگر از خنده که آن رشک ملک زد

خون شد جگر از خنده که آن رشک ملک زد
تا چند توان بر جگر ریش نمک زد
چند از دل آلوده صفا خرج توان کرد
آخر مس قلبم همه عالم به محک زد
دود دل من دامنت ای ماه بگیراد
هر چند که از جور تو آتش بفلک زد
در عشق مجو وصل که از هجر بسوزی
هر کس که دوشش خواست درین نرد دو یک زد
اهلی سفر از خانقهت هست مبارک
چون پیر مغان نعره الله معک زد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.