شمارهٔ ۲۳۰
رقیب مانع دیدار یار من شده است
رقیب مانع دیدار یار من شده است
عجب ستاره نحسی دچار من شده است
برزوگار که این فتنه بود کز خط تو
بلای جان من و روزگار من شده است
بخون دیده و دل لعبتی که پروردم
چرا چو گوهر اشک از کنار من شده است
کسی که از غم عشق تو عیب من میکرد
چو دید روی ترا شرمسار من شده است
بیار باده و بی اختیارم از می کن
چرا که کار من از اختیار من شده است
از آن خوشم که چو اهلی، بباد شد خاکم
که یارش آینه صاف از غبار من شده است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.