راز سخن

شمارهٔ ۳۵۲ - در شکایت

بزرگوارا دانی کز آفت نقرس

بزرگوارا دانی کز آفت نقرس
ز هرچه ترشی من بنده می‌بپرهیزم
شراب خواستم و سرکه‌ای کهن دادی
که گر خورم به قیامت مصوص برخیزم
شراب دار ندانم کجاست تا قدحی
به گوش و بینی آن قلتبان فروریزم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.