راز سخن

شمارهٔ ۳۴۳ - در اشتیاق دوستی و طلب مکاتبات ازو

ز روزگار به یک نامهٔ تو خرسندم

ز روزگار به یک نامهٔ تو خرسندم
که در دعا همه آن خواهم از خداوندم
شنیده‌ام که به خرسند کم گراید غم
غمم چراست که از تو به نامه خرسندم
ز هرچه باشد خرسند را بسنده بود
چرا که بی‌تو همی عمر و عیش نپسندم
مرا و حال مرا بی‌جمال طلعت تو
صفت ندیدم از این به چو دل برافکندم
چنان‌که تشنه به آب حیات و مرده به جان
به جان تو که به دیدارت آرزومندم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.