راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۰۲

هرچند غمِ عشقت پوشیده همی دارم

هرچند غمِ عشقت پوشیده همی دارم
هر کس که مرا بیند داند که غمی دارم
گفتم که فرو گویم با تو طرفی زین غم
ز اندیشه‌یِ غم خون شد هم زهره نمی‌دارم
با آنکه به هر فرصت صد نکته دراندازم
هم در تو نمی‌گیرد چه سرد دمی دارم
گویی که چو زر آری کارِ تو چو زر گردد
حقا که اگر جز جان وجهِ درمی دارم
از انوری و حالش دانم که نه‌ای بی‌غم
وز بلعجبی گویی کین غم چه کمی دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.