راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۵۰

صبر با عشق بس نمی‌آید

صبر با عشق بس نمی‌آید
یار فریادرس نمی‌آید
دل ز کاری که پیش می‌نرود
قدمی باز پس نمی‌آید
عشق با عافیت نیامیزد
نفسی هم‌نفس نمی‌آید
بی‌غمی خوش ولایتست ولیک
زیر فرمان کس نمی‌آید
داد در کاروان خرسندیست
زان خروش جرس نمی‌آید
چه کنم عسکری که نی‌شکرش
بی‌خروش مگس نمی‌آید
گویی از جانت می‌برآید پای
چه حدیثست بس نمی‌آید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.