راز سخن

غزل شمارهٔ ۸۳

ای مانده من از جمالِ تو فرد

ای مانده من از جمالِ تو فرد
هجرانِ تو جفتِ محنتم کرد
چشمی‌ست مرا و صدهزار اشک
جانی‌ست مرا و یک جهان درد
گردونِ کبودپوش کرده‌ست
در هجرِ تو آفتابِ من زرد
در کارِ تو من هنوز گرمم
هان تا نکنی دل از وفا سرد
جفتِ غمم و خوش است آری
اندی که منم ز دردِ تو فرد
با منتِ چون تویی توان ساخت
زهرِ غمِ چون تویی توان خوَرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.