غزل شمارهٔ ۵۸
جان ز رازت خبر نمییابد
جان ز رازت خبر نمییابد
عقل خوی تو درنمییابد
چون تو بازارگان ترکستان
مینیارد مگر نمییابد
وصل چون دارم از تو چشم که چشم
بر خیالت ظفر نمییابد
گشت قانع به پاسخ تو دلم
وز لبت این قدر نمییابد
غم عشق تو با دلم خو کرد
گویی از من گذر نمییابد
آری این جور و ظلم با که کند
چون ز من سخرهتر نمییابد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.