غزل شمارهٔ ۹
ای غارت عشق تو جهانها
ای غارت عشق تو جهانها
بر باد غم تو خان و مانها
شد بر سر کوی لاف عشقت
سرها همه در سر زبانها
در پیش جنیبت جمالت
از جسم پیاده گشته جانها
در کوکبهٔ رخ چو ماهت
صد نعل فکنده آسمانها
نظارگیان روی خوبت
چون در نگرند از کرانها
در روی تو روی خویش بینند
زینجاست تفاوت نشانها
گویم که ز عشوههای عشقت
هستیم ز عمر بر زیانها
گویی که ترا از آن زیان بود؟!
الحق هستی تو خود از آنها
تا کی گویی چو انوری، مرغ
دیگر نپرد از آشیانها
داند همهکس که آن چه طعنهست
دندانست، بتا، در این دهانها
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.